روزا و شبهای پاییزی
با جای خالی مادر
کنج ایوان خانه
بغل زده ام زانوان شکسته ام را
به فصلی از درد و غم گرفتارم
که بهاری
گویا ندارد...
خیلی دردناک است؛ عزیزت در بستر بیماری باشد
و هرچه تو صدایش بزنی، هرچه که تو لمسش
کنی...فقط و فقط دو چشم خیس از اشک ببینی
و تقلایی که از ورای لبان خشکیده اش بلند
نشده بمیرد...
و دست و پازدن هایی که بگوید:
من هنوز هستم، ناله بس کن....
اما فقط تویی که این بغضها را می فهمی..!
سیل اشک امانت را می برد،
چنگ به دامان امید می زنی و
از ته دل صدایش می زنی...خدایااا
زمان عزیمتت فرا رسیده،
تو را بالاجبار از بستر عزیزت جدا می کنند
و تو دستان تقدیر را پس می زنی
و خود در تالابی از غم و درد گرفتار می شوی..!
برخیز.، بار دیگر امید منتظرت است...!
برخیز !
تو باید زمستان را پشت سر بگذاری تا به بهار برسی...!
|
+| نوشته شده توسط
نرگس خزایی پول در جمعه هجدهم آذر 1390
|