تبليغاتX
شعر و شاعری
سبد شعر را برداریم و پر احساس کنیم و به دوست هدیه کنیم....
 د{ دٍـ ىآد

زبان در کامم نمی چرخد

در نگاهم غمی نهان است

دیدگانم پر از اشک شده

طاقت ریختنم نیست

دلم از اسفناکی عشق های دروغین گرفته

لجن زار شهوت

پیاده رو های کثیف این شهر

 بازحالم را بهم زده

تعفن هوس حالم را دگرگون کرده است

ببین

از جوب خیابان ها جاری است

دلم گرفته

گرچه  به چشمانم قول داده بودم 

هرگز نبارم

اما هوای چشمانم

 اکنون ابری است

چتری که تو قرار بود

بر سر من بگسترانی

 اکنون در دست باد است

و فردا در دست طوفان

حکایت غریبی است بین

رفتن و ماندن

آنچه که عزم رفتنم را جزم می کند

دل است

و آنچه که مانع رفتن می شود نگاه خیره اوست

مانده ام بروم

یا غرق چشمانش شوم....

|+| نوشته شده توسط نرگس خزایی پول در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391  |
 عاشق نشو

 

هر روز

کنار پنجره

رو به افق

نظاره می کنم تو را

دلتنگ نگاهت هستم...

پشت دریچه ی خیال

به این دلخوشم

که تو ،

دلتنگی هایم را

می فهمی

گرچه کوششی نمی کنی

صدایم نمی زنی

نامه هایم را

بی جواب می گذاری

و از همه مهم تر

خط خطی می کنی احساسم را

اما بدان  

در تب انتظار تو

خواهم ماند

حتی اگر بسوزم...

سوختن در این وادی

 به مراتب سخت تر است

از دل کندنت....

تویی که

با تمام نا مهربانی هایت

هرشب به خوابم می آیی...

طاقت این دل دیگر تمام است

با ریزش هر اشکم

تو را از دل بیرون خواهم راند..

و تو چقدر دیر آرزو کردی که:

هیچ وقت عاشق نشوم!

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط نرگس خزایی پول در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391  |
 توبه

شبی هزار بار

از غم عشقت

توبه می کنم

و صبحگاهان

با ساغر نگاه تو

توبه می شکنم

 این چنین عادتم داده ای...

|+| نوشته شده توسط نرگس خزایی پول در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391  |
 تو نمی توانی

 

حسرتی که از بین کلماتم خودنمایی می کند را تو نمی توانی ببینی!

بغضی که مابین کلامم جریان دارد را هرگز تو نمی توانی حس کنی!

عشقی که از قلبم زبانه می کشد را تو نمی توانی به تصویر بکشی!

|+| نوشته شده توسط نرگس خزایی پول در سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391  |
 شعرتو
 

انعکاس شعر تو

در مخیله ی من

طوفانی نو به پا کرد....!

ای همه ی وجودم!

 نگذار مرگ واژه هایم برسد...!

        دریاب مرا زین تنهایی..!

|+| نوشته شده توسط نرگس خزایی پول در جمعه هجدهم فروردین 1391  |
 شلوغی نفس ها
سلامی از سر مهر

قرار نبود بنویسم و چه سخت نوشتم...

تقدیم به تو که چشمانم لحظه ای بی تو آرام ندارد....

باید خوابم باکره بماند
در این
شلوغی نفسها...
امشب نیز از خلوت
پنجره ی باز تو
رد چشمانت را 
می ربایم بی محابا...
انتظار دارم
تکه ای از یادم
پشت نگاه تو جا خورده باشد...
کاش تمام حواسم را
 پشت این دریچه های شیشه ای
 برای خودت جمع کنی....!

 

|+| نوشته شده توسط نرگس خزایی پول در سه شنبه پانزدهم فروردین 1391  |
 فاصله
 

از خط فاصله های توی نوشته هایم

در عجبم!

 مدام آه حسرت

می کشند....

اما تو

تلاشی نداری

تا از امتدادشان بکاهی...!

 

|+| نوشته شده توسط نرگس خزایی پول در چهارشنبه هفدهم اسفند 1390  |
 باران
 

کاش

باران

ببارد....بر

دشت خزان زده ی

دل های ما.... 

|+| نوشته شده توسط نرگس خزایی پول در پنجشنبه چهارم اسفند 1390  |
 شاعر
  شاعری در چنته

           هیچ نداشت

            تنها

                روی دست فاصله

                 تشیع شد

                            و رفت...

|+| نوشته شده توسط نرگس خزایی پول در پنجشنبه چهارم اسفند 1390  |
 یاوه های من
 

در برابر

 بورن لفظ های مرمرین تو،

یاوه های من

در آتشکده ی تعبیرهایت سوخت...

تو اما

 سراغ خاکسترش نیزنیامدی !

|+| نوشته شده توسط نرگس خزایی پول در جمعه بیست و هشتم بهمن 1390  |
 مادر

در برودت تکرار

این ساعت های تنهایی

من به غربت تو

 زیر آن همه خاک

می اندیشم

 مرثیه ای نوباید سرود..!

 

|+| نوشته شده توسط نرگس خزایی پول در سه شنبه هجدهم بهمن 1390  |
 عزیمت غریبانه مادر

 

چله نشین عزیمت غریبانه ی توام مادر

     سوگوار غم شصت و سه ساله ی توام مادر

      صدبار هم اگر بوسه زنم بر مزار پاکت

       بازهم عزلت نشین هجرغمگینانه ی توام مادر 

 

|+| نوشته شده توسط نرگس خزایی پول در یکشنبه نهم بهمن 1390  |
 مادر
 

جدا مانده ام بی روی تو ای گلشن جان، مادر

 

در حسرت دیدن تو کنم نظر به آسمان، مادر

 

کوچ تو به عرش کبریایی در باورم نیست

 

این چنین بی سر و سامان شدم ای جان مادر

|+| نوشته شده توسط نرگس خزایی پول در جمعه بیست و سوم دی 1390  |
 راه برگشت...
هراس های شبانه ی تو

 تمام نگاهم را

سپرد به جلاد

دقایق

تابخشکاند

احساسم را

کوله بارم را بسته ام

راه برگشت را نشانم بده...

|+| نوشته شده توسط نرگس خزایی پول در شنبه سوم دی 1390  |
 باران اشک
 

تند تند شبها را ورق می زنی

افسوس که ندیدی

پشت دریچه ی شب

 نگاهی را که خیس از باران اشک است...!

|+| نوشته شده توسط نرگس خزایی پول در یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390  |
 خوانش قصه
 

امشب،قصه ی

 "بی برگی من در فصل سرد"

را به خوانش گذاشته ام

اگر شانه ات خالی است

 به این محفل پا بگذار.....

|+| نوشته شده توسط نرگس خزایی پول در پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390  |
 آواره
 

دیوانه منم

که بی قراری های شبانه ام،

ریشترش

 آنقدر بالا رفته

که گویا آوارگی

درمانم است...!

|+| نوشته شده توسط نرگس خزایی پول در سه شنبه بیست و دوم آذر 1390  |
 درد
 

اسیر

پنجه ی دردی هستم

 که درمان ندارد.

در این فصل سرد

ترانه هایم نیز بی واژه شده اند.....!

|+| نوشته شده توسط نرگس خزایی پول در سه شنبه بیست و دوم آذر 1390  |
 بیادم باش
 

یاد آر

زشمعی

که بر سر مزار یادت

 هر دم به هوایی

سوخت و دم  نزد.....

|+| نوشته شده توسط نرگس خزایی پول در دوشنبه بیست و یکم آذر 1390  |
 مادرم
 

مادر مهربانم!

مرا دلخوش

به دیدن عکس هایت نکن...!

سکوتت، تلخ ترین فریاد جهان است مادر...!

 

 

|+| نوشته شده توسط نرگس خزایی پول در دوشنبه بیست و یکم آذر 1390  |
 با من بمان مادر....
 

روزا و شبهای پاییزی

 با جای خالی مادر

کنج ایوان خانه

 بغل زده ام زانوان شکسته ام را

به فصلی از درد و غم گرفتارم

که بهاری

گویا ندارد... 

خیلی دردناک است؛ عزیزت در بستر بیماری باشد

و هرچه تو صدایش بزنی، هرچه که تو لمسش

 
کنی...فقط و فقط دو چشم خیس از اشک ببینی

و تقلایی که از ورای لبان خشکیده اش  بلند

 
نشده بمیرد...

و دست و پازدن هایی که بگوید:

 من هنوز هستم، ناله بس کن....

اما فقط تویی که این بغضها را می فهمی..!

سیل اشک امانت را می برد،

 چنگ به دامان امید می زنی و

 از ته دل صدایش می زنی...خدایااا

زمان عزیمتت فرا رسیده،

 تو را بالاجبار از بستر عزیزت جدا می کنند

 و تو دستان تقدیر را پس می زنی

 و خود در تالابی از غم و درد گرفتار می شوی..!

برخیز.، بار دیگر امید منتظرت است...!

برخیز !

تو باید زمستان را پشت سر بگذاری تا به بهار برسی...!

|+| نوشته شده توسط نرگس خزایی پول در جمعه هجدهم آذر 1390  |
 مادر
  مادر

 مادر مهربانم!

این چنین شکستن در باورم نبود، هرگز!

مادر! اینجا شعری نیست، ترانه ای نیست، دیگر!

با بغض و اشک هم خانه ام...!

اینجا وحشت و غم بیداد میکند مادر...!

مادر! آغوش تو مامن دردهایم بود..

حالا

بدنت سرد سرد ...

لبانت کبود...

چشمانت بی نور...!

مادر! اینجا فقط بغض است

و اشک است و ماتم..!

مادر!

 این حصارها شکستنی نیست !؟

مادر دستانم را بگیر!

 برگرد به آغوشم....

اینجا

تا سحر دعا میکنم برای آمدنت..

میدانم برمی گردی..

تو بدون خداحافظی از من جدا نمی شوی....!

گریه امانم نمی دهد...

 

|+| نوشته شده توسط نرگس خزایی پول در شنبه پنجم آذر 1390  |
 بارش چشمانم آغاز شده است ...

من،

    تو

وباران،

        باران ببارد یا نه،

                من غرق باریدنم.....!

|+| نوشته شده توسط نرگس خزایی پول در سه شنبه بیست و چهارم آبان 1390  |
 شعر
 

بی تو بغض چشمانم می ترکد

حالم را نپرس!

دلم جز شعر هوایی ندارد...

|+| نوشته شده توسط نرگس خزایی پول در دوشنبه بیست و سوم آبان 1390  |
 پس بده دلم را ....
 

پاره های دلم را پس بده

در تو احساسی نیست

تو حتی نامم را با لکنت

صدا می زنی...

|+| نوشته شده توسط نرگس خزایی پول در پنجشنبه نوزدهم آبان 1390  |
 سادگی کردم...

تمام سادگی ام را

 

مقابل تو به حراج گذاشتم!

 

سکوت ممتد تو

 

جواب سادگی ام است؟

|+| نوشته شده توسط نرگس خزایی پول در چهارشنبه هجدهم آبان 1390  |
 بال و پر
 

هوس پرواز

 

 با بال و پر تو دارم!

 

بال و پر من

 

 در کوی تو شکست !

 

آن هنگام که در تیررس

 

خشم و قهر تو بودم....

 

|+| نوشته شده توسط نرگس خزایی پول در سه شنبه هفدهم آبان 1390  |
 مهمان نگاه تو خواهم شد...
 

آنقدر زیر باران عشقت

خواهم ماند

تا آفتاب

نگاهت

را مهمانم کنی.....

|+| نوشته شده توسط نرگس خزایی پول در یکشنبه پانزدهم آبان 1390  |
 سرمای وجودم
 

دم و بازدم

 

می کنی هردم

 

در سرمای وجودم

 

تو از جنس نفس های منی؟

 

یا من رهگذر تنهایی های توام؟

|+| نوشته شده توسط نرگس خزایی پول در سه شنبه دهم آبان 1390  |
 طاقت سرما
مهربانم!

طاقت سرمای این زمستان را دیگر ندارم...

دیشب

پرده ی سحر که کنار رفت

 دست پنجره مشتش وا شد:

         ..آفتاب یخ بسته بود...

با من بمان!

نگذار

 سردی این شب ها

مرا با خود ببرد

       به اعماق نیستی....

|+| نوشته شده توسط نرگس خزایی پول در یکشنبه هشتم آبان 1390  |
 
 
بالا